[ad_1]

خانواده ی من

اکتبر ماه ملی تاریخ فیلیپین بود ، اما به عنوان یک آمریکایی اهل فیلیپین ، اولین سالی بود که از آن می شنیدم. ارتباط با میراث فیلیپینی من همیشه با من دست و پنجه نرم می کرد و وقتی فهمیدم که حتی نمی دانستم یک ماه در تاریخ داریم ، کمتر احساس فیلیپینی کردم. اگرچه با پدربزرگ و مادربزرگم از فیلیپین رابطه بسیار نزدیک داشتم ، اما در مورد سابقه خانوادگی ما اطلاعات کمی داشتم و نمی دانستم که عدم علاقه من را از نزدیکترین افراد به زندگی من جدا می کند.

من در یک شهر عمدتا سفید بزرگ شدم ، اما با پدربزرگ و مادربزرگم از فیلیپین زندگی کردم. تا دبیرستان ، من حداقل آنها را می دانستم. من می دانستم که آنها اهل فیلیپین هستند و از 18 سالگی به اینجا نقل مکان کردم ، جایی که پدرم به نیروی هوایی پیوست و مادرم پرستار بود. آنها در مونتانا ملاقات کردند ، اما در سانفرانسیسکو اقامت گزیدند تا اینکه سرانجام به خانه ما در خلیج شرقی منتقل شدند. و من فکر کردم که دانش کافی است. البته من دوست داشتم که به خانه برنج و آدوبو بروم ، اما علاقه ای به زندگی آنها در فیلیپین ، یا یادگیری تاگالوگ (فیلیپینی) نداشتم ، یا اینکه چرا به دلیل سلام نکردن صبح به آنها مشکلی بر خوردم. بیشتر روز را با همکلاسی های سفیدپوست خود می گذراندم ، سپس به خانه رفتم و با ادب خواستار تغییر کانال کانال فیلیپین به تلویزیون آمریکا شدم. در دوران کودکی چیزی بیشتر از بور و چشم آبی بودن نمی خواستم ، زیرا آن را از طریق رسانه های محبوب مصرف کردم. در نمایش هایی که تماشا کردم هیچ بازیگر فیلیپینی وجود نداشت ، اما به هیچ وجه نمی توانستم یک قسمت جدید را از دست بدهم هانا مونتانا و از مکالمه در مدرسه دور شوید.

با گذشت سالها ، با افزایش شبکه های اجتماعی و شروع مصرف رسانه های من در بین نفوذهای فیلیپینی ، اعتماد به نفس بیشتری در مورد اینکه چه کسی هستم پیدا کردم. در حالی که یک بار از موهای صاف و پوست برنزه ام خجالت می کشیدم ، دیدم دوستانم خیلی زود از خواب بیدار می شوند تا موهایشان را صاف کنند و آخر هفته هایشان را دراز کشیده زیر آفتاب بگذرانند. سرانجام من عاشق ویژگی های فیلیپینی ام شدم ، اما هنوز به سختی احساس می کردم با میراثم مرتبط هستم.

در دبیرستان ، به دنبال پیوند قوی تر با پدربزرگ و مادربزرگم ، من انفجارهایی را پشت سر گذاشتم. من از آنها س aboutالاتی در مورد جوانی و نحوه ملاقات آنها پرسیدم و سرانجام آنها بدون اینکه من بپرسم ، باز شدند و برایم قصه گفتند. هنگام تماشای کانال فیلیپین ، مادرم سعی کرد آنچه را که می گذرد توضیح دهد و پدر من از برنامه های درام به زندگی خود در فیلیپین ارتباط برقرار کرد. نشستن با آنها هنگام تماشای TFC به من یک خروجی تصویری داد که در آن آنها قادر به توضیح بخشهای مربوط به خاطرات خود بودند. اما علی رغم همه این تلاش ها ، هنوز بعضی از من احساس می کردم که به طور غیر ارادی از آنچه هستم فاصله می گیرم. من مانند خواهرم به یک باشگاه فرهنگی فیلیپینی در کالج نرفته بودم و وقتی بیشتر مردم فیلیپینی را ملاقات کردم و آنها از من سال کردند که آیا تاگالوگ صحبت می کنم ، خجالت کشیدم که اعتراف کنم این کار را نکردم ، حتی اگر در کنار پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ شده ام.

tmp_icwiqD_81d8630362e012ca_eden1.jpg

تا آخرین سال دانشگاه من احساس کردم که واقعاً با میراثم مرتبط هستم. من یک پروژه تحقیقاتی برای هتل بین المللی در مانیل تاون ، سانفرانسیسکو انجام دادم ، بیشتر به این دلیل که نمی دانستم این شهر دارای منطقه فیلیپین است. در حالی که تحقیق می کردم ، از پدرم در مورد هتل (که در دهه 1960 و 1970 بیشتر فیلیپینی ها در آن زندگی می کردند) س askedال کردم و با کمال تعجب ، پدربزرگ بزرگ من قبل از آوردن بقیه اعضای خانواده اش به ایالات متحده در آنجا زندگی می کرد. اگرچه او فقط چند سال اقامت داشت اما وقتی فهمیدم که با هتل رابطه شخصی دارم هنوز تکان دهنده بود. اما این تحقق زمینه های بیشتری برای گفتگو با پدربزرگ و مادربزرگم در مورد زندگی آنها در فیلیپین و چگونگی سازگاری آنها با زندگی در ایالات متحده فراهم کرد. آنها به عنوان مهاجر در جستجوی زندگی بهتر از خانه های خود دور می شوند. پدر من در اداره پست ایالات متحده کار می کرد و مادرم پرستار بود. فرزندان آنها ، از جمله مادرم ، همه در ایالات متحده متولد شده اند ، اما پدربزرگ و مادربزرگ من به فرزندان خود تاگالوگ یاد ندادند زیرا آنها می خواستند فرزندانشان هرچه بیشتر آمریکایی باشند. من فهمیدم که ما همان احساساتی را که می خواستیم در آن جا بگیریم ، حتی برای نسل ها تجربه کرده ایم.

هرچه بیشتر درباره خانواده و تاریخ خود می آموختم ، ارزش هایی را که پدربزرگ و مادربزرگم به من القا کرده اند بیشتر می شناسم. پدربزرگ و مادربزرگم از فیلیپین با مشارکت در تربیت من ، اهمیت خانواده را به من آموختند ، در حالی که والدینم هر روز صبح با سلام و احوالپرسی به بزرگترهایم کار می کردند و به آنها احترام می گذاشتند. در مهمانی های خانوادگی مان در کریسمس ، همیشه با همه خاله ها و عموها سلام می کردم (حتی اگر اسم آنها را به خاطر نمی آوردم) ، غذای فیلیپینی می خوردم و داستان هایی را که خانواده ام با ما در میان می گذاشتند گوش می دادم در حالی که همه می خندیدیم و گریه می کردیم. تمام آن لحظاتی که فکر می کردم اهمیتی ندارند ، ارتباط من در تمام مدت بود.

حقیقت این است که هیچ راهی برای اندازه گیری وابستگی من به فیلیپینی وجود ندارد. من در ایالات متحده بزرگ شده ام و تاگالوگ صحبت نمی کنم ، اما فرصت صحبت با پدربزرگ و مادربزرگم بسیار ممنونم برای آنچه آنها انجام داده اند و تأثیر آنها بر روی من که هستم. از زمان معرفی محاصره ها ، من توانسته ام بیشتر از این گفتگوهای معنادار داشته باشم ، چیزی که هر روز منتظر آن هستم. اگرچه شما همیشه می توانید در مورد خانواده من بیشتر بدانید ، اما تنها چیزی که به طور قطع می دانم این است که من به فیلیپینی بودنم افتخار می کنم.

منبع تصویر: Eden Fukushima



[ad_2]

منبع: windows-news.ir