آنچه یک درمانگر به من آموخت تا افکار منفی را آرام کنم


هنوز هم اولین باری که به فکر منفی درباره خودم افتادم را به خاطر می آورم. من حدود 8 ساله بودم ، در رختکن یک فروشگاه بزرگ بودم. بیشتر روز را با مادرم سپری کرده بودم و به دنبال لباسی می گشتم که در اولین مراسم ارتباطی خود بپوشم. بعد از چیزی که شبیه ساعتهای بالا رفتن از لباسها بود ، و فقط برای بازگشت از آنها بالاخره چیزی را پیدا کردم که دوست داشتم – اما لباس کمی تنگتر از حد لازم بود. مادرم متوجه شد که پوست من را نیشگون می زند ، اما من تصمیم گرفتم که این لباس برای من است. او به من پیشنهاد داد که کمی سالم تر غذا بخورم و اندکی بدنم را کمی بیشتر حرکت دهم تا لباسی که می خواهم به درستی تناسب داشته باشد ، من هم قبول کردم.

عصر همان روز من در دستشویی خود بودم. به انعکاس آینه خیره شدم و پوست گوشتی اطراف نافم را گرفتم و آرزو کردم ای کاش می توانستم شبیه کسی بجز خودم باشم. بدین ترتیب جنگ بین من و مغز من آغاز شد.

وی گفت: “دفعه بعد که به خود نگاه کردید و افکار منفی شروع به ریختن کرد ، من می خواهم شما بگویید” این کمکی نمی کند “و بلافاصله حرکت کنی.”

حدود 13 سال بعد ، دیدم که روی صندلی درمانگر نشسته ام و این داستان را بازگو می کنم ، آماده باز کردن افکار منفی که اغلب در مورد خودم دارم ، هستم. دستم را به یک جعبه دستمال کاغذی رساندم ، اشکهایم را پاک کردم و برای درمانگرم توضیح دادم که دائماً در یک چرخه افکار منفی درباره خودم هستم. او سپس پرسید که چرا من مرتباً به این چیزها فکر می کنم ، حتی اگر می دانستم این برای عزت نفس و تصویر بدن من مضر است. من که نمی دانستم چگونه خودم را از کارهای درونی ذهن جدا کنم گفتم: “من همیشه همیشه اینطور فکر می کردم.”

وی گفت: “دفعه بعد که به خود نگاه کردید و افکار منفی شروع به ریختن کرد ، من می خواهم شما بگویید” این کمکی نمی کند “و بلافاصله حرکت کنی.” این احتمالاً ساده ترین توصیه است ، اما تأثیرگذارتر از هر چیز دیگری است که به من گفته اند.

مبارزه با اضطراب به این معنی است که گرفتار شدن در گردباد افکار خودم بسیار ساده است. من اغلب در یک فکر در مورد خودم گیر می کنم و این ساعتها ، روزها و حتی گاهی هفته ها در ذهنم باقی می ماند. وقتی ذهن من بلافاصله به این گردباد منفی گرایش پیدا می کند ، به خودم یادآوری می کنم که این افکار باعث نمی شود احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. می گویم: “کمکی نمی کند” و سپس سعی می کنم فعالیتی انجام دهم که ذهنم را از هرچه فکر می کنم دور کند.

وقتی فهمیدم که افکارم همین هستند – افکار – ناگهان آنقدر قدرت ندارند.

با اذعان به این واقعیت است که افکار اضطرابی من به کمک بهبود زندگی من نیست من کمک می کند شکستن دور از آنها و کاهش مقیاس موقعیتی که در آن خودم پیدا کنم. وقتی فهمیدم که افکارم همین هستند – افکار – ناگهان آنقدر قدرت ندارند. با این حال ، هیچ یک از اینها آسان نیست. سالها طول کشید تا فهمیدم که با خودم صحبت می کنم و کنار گذاشتن این عادت سخت است وقتی که تمام عمر این کار را می کردی.

بعضی اوقات صبح بیدار می شوم و قبل از دوش گرفتن خودم را می بینم. من اغلب به این فکر می کنم که موهایم مانند لانه موش است یا برای آن کلوچه ای که قبل از خواب خوردم متاسفم زیرا شکمم کمی بیش از حد معمول پف کرده است. به محض اینکه به این چیزها فکر می کنم ، سعی می کنم اعتراف کنم که این افکار به من کمک نمی کند یک روز خوب داشته باشم یا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. شستن مو من و ترکیب و یا نوشیدن آب اضافی به حذف سنگینی من از دسر شب گذشته احساس: به این ترتیب، من می توانم در به چیزهایی که در واقع کمک به حرکت.

این عمل برای سرکوب کامل افکار منفی طراحی نشده است. منظور از گفتن “این کمکی نمی کند” این است که بفهمم من انسان هستم و گاهی اوقات درباره خودم و اعمالم بد فکر خواهم کرد ، اما همچنین باید درک کنم که قدرت این را دارم که از آن افکار دور شوم و در عوض کاری انجام دهم. برای خود مفید است




منبع: windows-news.ir

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>